تبليغاتX
تا جایی که می توانم

تا جایی که می توانم

آری دوست من

زندگی ساده است

کافی است کمی نبینی

یا نشنوی

یا در هزارتوی دغدغه های بی دردی گم شوی

به همین سادگی

کافی است به ذهن فریبنده کمی مجال دهی تا تو را بکشاند

تا آنجا که کوره راه را شاهراه ببینی

تا آنجا که زهر توهم را با چاشنی احساس بی اساس چون معجونی حیات بخش بنوشی

آری زندگی بدینسان ساده نیز می تواند باشد

اما افسوس که بدین سادگی نیز می گذرد....

...............................

 اصلا ولش کن!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/05ساعت 23:57  توسط همیشه بهار  | 

تو فکرم یه تغییراتی اینجا بدم...
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/16ساعت 21:14  توسط همیشه بهار  | 

با من حرف بزن

با من حرف بزن خدایا

در این شب ها که برتر است از هزارماه

با من حرف بزن خدایا

به اندازه ی تمام ترس هایم

به اندازه ی تمام تنهایی هایم

به اندازه ی تمام دلواپسی ها و دلتنگی هایم

به اندازه ی تمامی آنچه تو را از من می گیرد

به اندازه ی تمام نا توانی ها و نخواستن هایم

به اندازه ی زمزمه هایی که آیه های شیطانند

با من حرف بزن خدایا

به اندازه ی هزاران حرف ناگفته

هزاران بغض نشکفته و هزاران اشک ناریخته

به اندازه ی وسعت شبهای بی مهتاب

هنگام که در میان کوچه های سرد و تاریکش گام می نهم

هنگام که قدر خویش میجویم و تقدیر ساکنان شب را

هنگام که حجم درد می بینم و دستهای خالی خویش را

هنگام که بغضی در آغوشم می ترکد و اندوه نگاهی از لبانم امید میجوید

هنگام که آهی بلند دلم را سراسر میسوزاند

با من حرف بزن خدایا

که گاه میجویم و نمی یابم

که گاه می دوم و نمی رسم

که گاه سرگردانی ِ هزار توی زندگی را تابم نیست

که گاه روحم را یارای کشیدن این کالبد سنگین نیست

که گاه تمنای روزنی کوچک در دالان بی انتهای ِ بی نور ِ این روزگار را، پاسخم نیست

با من حرف بزن خدایا

در این شب ها که برتر است از هزارماه

هنگام که قدر خویش میجویم و تقدیر ساکنان شب را

با من حرف بزن خدایا...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/21ساعت 23:27  توسط همیشه بهار  | 

خیلی وفته چیزی ننوشتم
+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/26ساعت 21:42  توسط همیشه بهار  |