تبليغاتX
تا جایی که می توانم

تا جایی که می توانم

با من حرف بزن

با من حرف بزن خدایا

در این شب ها که برتر است از هزارماه

با من حرف بزن خدایا

به اندازه ی تمام ترس هایم

به اندازه ی تمام تنهایی هایم

به اندازه ی تمام دلواپسی ها و دلتنگی هایم

به اندازه ی تمامی آنچه تو را از من می گیرد

به اندازه ی تمام نا توانی ها و نخواستن هایم

به اندازه ی زمزمه هایی که آیه های شیطانند

با من حرف بزن خدایا

به اندازه ی هزاران حرف ناگفته

هزاران بغض نشکفته و هزاران اشک ناریخته

به اندازه ی وسعت شبهای بی مهتاب

هنگام که در میان کوچه های سرد و تاریکش گام می نهم

هنگام که قدر خویش میجویم و تقدیر ساکنان شب را

هنگام که حجم درد می بینم و دستهای خالی خویش را

هنگام که بغضی در آغوشم می ترکد و اندوه نگاهی از لبانم امید میجوید

هنگام که آهی بلند دلم را سراسر میسوزاند

با من حرف بزن خدایا

که گاه میجویم و نمی یابم

که گاه می دوم و نمی رسم

که گاه سرگردانی ِ هزار توی زندگی را تابم نیست

که گاه روحم را یارای کشیدن این کالبد سنگین نیست

که گاه تمنای روزنی کوچک در دالان بی انتهای ِ بی نور ِ این روزگار را، پاسخم نیست

با من حرف بزن خدایا

در این شب ها که برتر است از هزارماه

هنگام که قدر خویش میجویم و تقدیر ساکنان شب را

با من حرف بزن خدایا...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/21ساعت 23:27  توسط همیشه بهار  | 

خیلی وفته چیزی ننوشتم
+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/26ساعت 21:42  توسط همیشه بهار  | 

و فردا پرده ی آخر این نمایش است...

گلادیاتورها خوب به جان هم افتاده اند

و پادشاه در پشت صحنه

به تقلای پوچ طرفداران

قاه قاه خواهد خندید

........................................

این روزا چقدر یاد نمایش سرگرم کننده گلادیاتورها و نقش شعبون استخونی های تاریخ می افتم

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/22ساعت 23:45  توسط همیشه بهار  | 

روزي مردي دانشمند كه نويسنده اي توانا بود براي نوشتن رمان جديدش به منطقه اي ساحلي رفت تا از سكوت و زيبايي آن منطقه براي نوشتن استفاده كند.
يك روز كه براي قدم زدن به كنار دريا مي رفت، از دور مردي را ديد كه به شكل جالبي مي دوید و حركاتي شبيه رقص مي كرد. وقتي به او نزديك شد ديد او نمي رقصد بلكه خم مي شود و از روي زمين ستاره هاي دريايي برجا مانده را بر ميدارد و بعد مي دود و آنها را به پشت موجها پرت مي كند.
نويسنده علت اين كار را از آن مرد پرسيد.

 مرد جواب داد :ستاره هاي دريايي از مد شب گذشته مانده اند و تا چند ساعت ديگر كه آفتاب بالا مي آيد مي ميرند. من آنها را برميگردانم.

نويسنده از آن مرد پرسيد: مگر نمي بيني اين ساحل هزاران كيلومتر امتداد دارد، و تلاش تو براي اينهمه ستاره دريايي كه در سراسر ساحل مانده اند مؤثر نيست؟
آن مرد بدون آنكه جوابي بدهد، خم شد و ستاره دريايي ديگري را برداشت، به سوي ساحل دويد و آن را به پشت موج هاي خروشان انداخت. و بعد برگشت و گفت: براي اين يكي كه مؤثر بود!!!!!

تو این دنیا هر کس یه جوری موثره...یکی در حد یک ستاره دریایی، یکی در حد سرنوشت یک ملت...

یکی تا اونجاییکه میتونه به بیمارا کمک میکنه...یکی هم مثل پاستور و کخ ریشه ی بیماری رو از بین می بره ...

یکی ممکنه نذری بکنه و به چند نیازمند و گرسنه غذا بده... یکی هم میاد کارگاهی یا کارخونه ای راه میندازه و براشون کار جور میکنه که با عزت نونشون رو دربیارن...

یکی در حد وسعش چند تا زندانی آزاد می کنه ، یکی هم مثل گاندی و نلسون ماندلا یه ملتی رو به آزادی می رسونن

شاید نتونیم بگیم کدوم بهتره و یا بین اینها مقایسه ای بکنیم، اما به نظرم میزان موثر بودن آدما دست خودشونه

خصوصا وقتی مسئله خدمت به دیگران مطرح باشه

راستش همین چند روز پیش بود

با خانواده ای آشنا شدم که با سیلی صورت خودشونو سرخ نگه میدارن...

دوستی معرفیشون کرد تا بلکه بتونیم کاری کنیم که مشکلشون برطرف شه

زوجی جوان همراه با یک پسربچه 2.5 ساله ...پدر جوان خانواده هر روز مجبور است مسیر طولانی خانه اش در اسلامشهر را تا محل کارش در حکیمیه طی کند تا بلکه بتواند از پس خرج های سرسام آور این روزگار بر بیاید...آنهم با ماهی 250 هزار تومن!!!

این روزها آبرو جمع کردن سخت است و نگه داریش سخت تر...

و چقدر این خانواده باید به آرزوها و نیازهای خودشان و دل خواسته های محمد مهدی کوچک سیلی بزنند تا بتوانند ماه را به آخر برسانند..... آبرو...آبرو...چقدر گران شده است این حفظ آبرو

سال ِ اجاره سرآمده است و همین روزهاست که صاحبخانه خانه اش را طلب کند و صبرش تمام شود...

با یک میلیون پولی که دست صاحبخانه است و درآمد 250000 تومان در کدام محل می توان سرپناهی جست تا کودک امروز، سالم رشد کند و فردا رفیقان ناباب و همسایگان ناصواب راهش را به خلاف و اعتیاد نکشانند؟!!

در کجای این شهر بی سروسامان با این پولی جایی پیدا می شود؟!

این خانواده جوان با آبرو و با عزت نفس، قرضی می خواهند تا بلکه بتوانند سقفی برای کودکشان دست و پا کنند...

کیست که بخواهد دستشان را بگیرد پیش از آنکه تحقیر و ترحم دیگران عزت و آبرویشان را ببرد...

..............................

پی نوشت:

1- دوستانی که این مطلب رو می خونید.پدر جوان این خانواده در یک نجاری( MDF و غیره) کار می کند و تا اوایل خرداد فرصت دارد که خانه فعلی را تخلیه کند.

اگر هر کدام از شما بتواند مبلغی( حداقل 2 میلیون تومان) را بصورت قرض (ترجیحا بلند مدت) برای این خانواده تهیه کند تا حدی مشکل مسکن آنها را رفع کرده است.شاید بعضی از دوستان کسانی را بشناسند که منزل یا اتاق خالی دارند و می توانند با مبلغی ارزان در اختیار خانواده های بی بضاعت قرار دهند.

 2-  من در قدم اول با نوشتن این مطلب کوچک، برای حل مشکل این خانواده موثر بودم...شما دوست عزیز، شما چقدر میخواهید موثر باشید؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/21ساعت 0:35  توسط همیشه بهار  |